http://shabeshishee.blogfa.com/
وبلاگ جدید
کیو دارم گول می زنم
خداحافظ
نوشته شده توسط برگ پاییزی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
سلام
صبح روزی که می خواستم برم کلاس و از اون طرف هم برم ولایت(صبح دو شنبه).صفحه وبلاگم را باز کردم. قسمت وبلاگ دوستان.لیست اخریین وبلاگای بروز شده.۱۰ ساعت پیش وبلاگش اپ شده بود. باز کردم. خوندم.ایین خوشبختی.
راستش تمام مدتی که کلاس بودم فکرم مشغول بود.تمام مدت داشتم به مطالبی که نوشته شده بود فکر می کردم.مخصوصا چند سطر اخر که با رنگ قرمز نوشته شده بود.
کاری به این ندارم که مخاطب این نوشته ها کی بوده یا کیا بودن.فقط خواستم خودم را بزارم توی یکی از این دو گروه.البته با توجه به رفتار هایی که چند وقت اخیر با نویسنه اون مطالب داشتم.
نمی دونم اجازه دارم مطالب را کپی کنم اینجا یا نه.اما اینجوری شاید شمایی که از موضوع با خبر نباشید درست متوجه نشید همون چند سطر اخر را می ارم.البته عذر می خوام که بدون اجازه این کار را می کنم ولی متاسفانه چاره ای ندارم:
آدمها دودسته اند. بعضی ها از زندگی لذت می برن و بعضی ها که نمی تونن لذت ببرن. این دسته دوم همیشه سعی میکنن عیش دسته اولی ها رو به هم بزنن.نمی شه گفت از حسادته. بیشتر یه جور بیماریه.یه مرض مزمن...
نمی دونم ٬ شاید اگه بین این دو تا گروه یه گروه دیگه هم قرار می گرفت می تونستم جزء اونا باشم.
اما با توجه که کارایی که این مدت بر خلاف اون چیزی که از خودم انتظار داشتم انجام دادم لحظه اول یه لحظه خودم هم احساس کردم شاید اون مینا را بشه توی دسته دوم جا داد.اما دیدم نه.یه خورده بی انصافیه. درسته چیزایی نوشتم (که امیدوارم نخونده باشه)اما ودم حد اقل می دونم چیزی توی دلم نبوده. و اگه چیزی نوشتم فقط در اثر ناراحتی وفشاری بوده که بهم وارد شده.و هیچ وقت نخواستم به قولی عیش کسی رابه عمد بهم بزنم . البته اینی که دارم می گم قبلا هم بهش فکر کرده بودم و مطالب را بر داشته بودم فکر کنم حدودا دو ساعت قبل از اینکه این پست را بزاره.
حسادت دارم.اما هیچ وقت نه به موفقیت کسی حسادت کردم نه به شادی کسی.هر کسی نتیجه کاراش را می بینه.حسادتم بر می گرده به همون چیزی که همه دخترا دارن.فقط وفقط همین. حسادت می کردم به کسی که شاید به هر دلیلی توجه او را جلب می کرد.نه به خاطر شاید موفقیتش. و اینم فقط و فقط به خاطر علاقه ای بود که داشتم.
نمی دونم تونستم منظورم را بگم یا نه.
اما امیدوارم حداقل این را تونسته باشم بگم که اگه چیزی نوشتم دلیلش بر هم زدن ارامش و شادی کسی نبوده.
عذر خواهی کردن از اشتباهاتی در برابرش مرتکب شدم واسم سخت نبوده و حالا هم با همه وجودم ازش معذرت می خوام.
این مدت سخت ترین روزا را گذروندم. سخته ادم از درون خودش را بخوره و ظاهرش را هم بخواد حفظ کنه.
خیلی تلاش کردم برای برگردوندن شرایط به قبل.ته دلم هنوز به بهبود شرایط امید داشتم. هنوز دلم روشن بود. خیلی خواستم بی خیال شم. اما واقعا چیزی نبود که بتونم ساده ازش بگذرم. دوباره بر می گشتم به همون حالت. دو سال مهم نبود از هم دور بودیم فرقی نمی کرد چون همون قدری بهش وابسته شده بودم که اگه پیش هم بودیم می شدم.
تا اون شبی که برای اخرین بار اس ام اس دادم که دلم تنگ شده.بعدش انگاری شرایط واسم عوض شد.
نمی دونم چی شد.انگاری یه چیزایی حس کردم و شنیدم که تا حالا نشنیده بودم.
دیدم نه.حکایت کار من شده مثل اب توی هاون کوبیدن.این وسط یه چیزی مانعه.یه جیز نه. خیلی چیزا.
این رابطه در صورت برگشت به حالت عادی هم چیزی نمی شد که بشه روی اون حساب کرد.چیزی که باید سری قبل متوجه می شدم.
اینجوری فقط داشتیم همدیگه را پیش هم خراب می کردیم.دیگه داشت کم کم اون احترامی هم که واسه هم قایل بودیم و این برام از هر چیزی که فکرش را کنید با ارزش تر بود نا خواسته وبه علت شاید بی فکری های من زیر سوال می رفت.و این حقش نبود.نشد حالا به هر دلیلی.و این نباید باعث می شدخیلی چیزا نا دیده گرفته بشه. اون تحت هر شرایطی واسه من فوق العاده ارزشمند بوده و هست.
این وسط فقط مشکل من بودم که نمی خواستم شرایط را بپذیرم و باهاش کنار بیام.نباید با خود خواهی هایی که به عمد نبود ارامشی که اون بهش رسیده بود را بهم می زدم. من نمی خواستم این قضیه را بپذیرم.خیلی برام سخت بود.اما داشت این لجبازی من گران تمام می شد اونم خیلی زیاد به قیمت خیلی چیزا! دیگه بس بود.
ولی حالا من باهاش کنار اومدم. در واقع تونستم با خودم کنار بیام.واسه منم این رابطه تمام شد.پایانی که دیگه به هیچ وجهی به فکر شروعش نیستم.
اگرچه اعتراف می کنم که هنوز هم ذهنم بعضی وقتها بر می گرده به اون موقع.اگرچه از اون موقع داداشم را داداشی صدا می زنم تا کمتر به یاد اون بیوفتم.اگرچه باغ ارم دیگه اصلا واسم قشنگ نیست.اگرچه شنیدن اسم اص...و شه...اذیتم می کنه اگرچه همین الانم چشام پر اشکه و دارم اینا را تایپ می کنم. و هزار تااگرچه دیگه..
اما دیگه واسه من تمام شد.
یه شروع جدید یه زندگی جدیدتر و این شروع جدید مستلزم چشم بستن به روی اتفاقایی هست که قبلا واسم افتاده و چیزایی که اونا را به یادم می اره.
ویکی از اون چیزا این وبلاگه!
خیلی بار خداحافظی کردم.اما احتمالا یا خودم را لوس کردم یا خواستم قهر کنم(که در هر دو صورت فرقی هم نداشته)اما این سری......... نمی دونم........بهتره چیزی نگم.
اما شاید رفتنم.شاید اینکه جایی نباشه که بخوام دوباره دلتنگی هام را بنویسم.جایی نباشه که تصمیم هایی که توی یک لحظه می گیرم و نهایتا هم جز پشیمونی واسم چیزی نداره مکتوب کنم.خیلی مشکلات را پیش نیاره.خیلی چیزا حل بشه.
پس بهتره برم!
و این کار را می کنم.
و قول می دم که دیگه هیچ وقت نه اس ام اس بدم نه زنگ بزنم.
ببخشید اگه نا خواسته ارامشت را به هم زدم.ولی باور کن واقعا همچی قصدی را نداشتم.بازم معذرت می خوام.
از صمیم قلبم برات اروزی سلامتی و سعادت می کنم.
اما توی این مدت ۵ تا دوست خوب داشتم که همیشه باهام بودن.
اقای پور هاشمی.اقا رامین. بهمنیار وسمیه و نرگس عزیزم.
از همشون ممنونم
خدانگه دار........
نوشته شده توسط برگ پاییزی در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت
دیوانه!
مینا!![]()
من نمی گما!
اون گفت.
راست نگفت!![]()
نوشته شده توسط برگ پاییزی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت
داداشی خیلی اصرار می کنه که امسال تولد بگیرم.اما خودم توی حال و هواش نیستم.
مخصوصا اینکه خودش هم کشیک داره و نیست.
دو روز دیگه هم تولد خودشه اما من هنوز هیچی نخریدم![]()
اما چون بازم کشیک داره و چند روز بعد از تولدش می بینمش چند روز دیگه وقت دارم!![]()
داداشی به اندازه همه دنیا دوست دارم بوس بوس.![]()
این روزا سخت مشغول دو در کردن کلاسا و جور کردن گواهی پزشکیم. جان خودم اصلا حوصله ندارم برم سر کلاس.و از اونجایی که گواهی های داداشی عزیز به علت داشتن خویشاوندی نزدیک و یکسان بودن نام خانوادگی فاقد اعتبار لازم می باشد به پسر عموی گرامی! که صد البته کوچکترین شباهت نام خانوادگی نداریم!! این از اون عجایب هستا(پسر پسر عموی پدرم! هر جور حسابش کنی باید فامیلی ها یکی بشه اما شکر خدا نیست! یکی به نفع من!) دست یاری دراز کرده و به صورت فله ای برگه مهر زده گرفته ام همراه با امراض مختلف!! خوب دیگه از کلاس رفتن بهتره! نه حوصله کلاس دارم نه دانشگاه!
بی خیال همه چیز! من که پنج ترمه شدم.بشه ۶ تا! اسمون که به زمین نمی اد. اون موقع به جای ۵ ترم خون دل خوردن ۶ ترم کیف می کنم. ترمی ۱۰ ۱۲ واحد با دو تا تابستون دیگه! نهایتا چهار ماه دیرتر می رم فرنگ!
به هر حال هر جوری فکرش می کنم از سر کلاس رفتن این روزام خیلی مفید تره.
بی خیال همه چیز!
مامانم از بی خیالی این روزام حسابی شاکی شده و در عین حال نگران! و از اونجایی که نمی خواد به روم بیاره رفتارش به طرز عجیبی دلسوزانه شده! منم که خنگ!! یعنی نمی فهمم!!!
دلم برا بابایی یه ذره شده.
بابایی بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس.
به جهنم!
منم مثل همه.
مگه چی بیشتر دارم یا کمتر؟
وقتی هر چی فکر می کنی به هیچی نمی رسی ترجیح می دی دیگه فکر نکنی!!
دنیا دو روزه!
خدایا خودت اینجوری خواستی پس بهم خرده نگیر.
می خوام راحت باشم می خوام واسم چیزی مهم نباشه.نمی خوام بگم نه و با هزار تا دلیل توضیح بدم
که کارم را توجیح کنم می خوام بگم اره و تمام!
به همه چیز.
می خوام راحت باشم.
راحت راحت.....
نوشته شده توسط برگ پاییزی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
خسته ام خیلی زیاد
چشمام سیاهی میره!
دلم یه جو اروم می خواد
تاپ تاپ دلم نمی ذاره
اهای تو که دستت قویه!
یه اسکیس از من می زنی؟
بیا دیگه...
ناز نکن...
اینقدر چپ و چوله شدم که به عنوان یه کار دیکانستراکشن جایزه نفر اولی را می گیری.
مطمین باش!!
نوشته شده توسط برگ پاییزی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
صبح جمعه.....صدای ایفون....۸صبح....مهدی....اش....دیشب جلو شومینه خوابیدم.....خوابم برد.....بدنم که یواشکی خودش را از روی فرش به موزاییک رسونده سردی سرامیک را به جون می خره.....پتو را می کشم روی سرم.....لبخند می زنم.....خاطره خواب خوش دیشب توی ذهنمه......اخم می کنم.....یه جاهاییش بد شد.....نیت صدقه می کنم.....قرار گذاشته بودم تا ۱۰ بخوابم.....اما نشد دیگه.....یه کم جا به جا می شم.....می ام توی اتاق.....توی یک هفته پر مشغله و استرس زای گذشته به مرحله ای رسیده که شتر با بارش گم می شه......دیگه از رو می رم.....به نیت یه روز خوب صبح را شروع می کنم.....اتاق مرتب می شه.....می رم پیش مامان.....صبح بخیر.....مامان؟؟....مامان:بله؟....تو را خدا امروز کار عجیب غریب نکنیا......(بعضی صبح ها مامان من یه نیروی خارق العادعه که نمی دونم از کجا نشات می گیره می اد سراغش و این وسط دامن هر کسی هم که اون دور و بره می گیره و از اونجایی که این دور بر کسی غیر از من پیدا نمی شه من طعمه می شم و نهایتا هم یه بحث کوچولو یا نه شاید بزرگ پیش می اد!! ـ----> همیشه از این نیرو فراریم)....مامان:نه فقط می خوام اشپزخونه را مرتب کنم!!!من:(توی دلم)خدایا....این یعنی تمام خونه به انضمام تمام کمد و زیر فرش و ....).....خودم را یک کم دلداری می دم....یواش یواش مثل اینکه منم دارم وارد میدون می شم......ماما:مینا٬ مینا!....مینا:بله مامان:بیا......خوب دیگه کار شروع شد......در حال حاضر اینجانب در وضعیت بند (جیم=در حال جیم شدن) می باشم.
قضیه اون یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار را هم خودم نمی دونم اصلا حواسم بهش نبود....نمی دونم چرا نوشتم شایدم توی سال هشتاد و چهار همچین روزی یه اتفاق همینطوری پیش اومده بوده!! خدا داند...به هر حال عوضش نمی کنم. بذارید به پای حواس پرتی!
دو سال پیش ٬یه ماه دیگه٬ همچین روزی٬ یه روزی بود که.......!
نوشته شده توسط برگ پاییزی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 9:53 موضوع | لینک ثابت
عاطفه٬ احساس دوست داشتن٬ و چیزایی توی این حال و هوا به این نگاه نمی کنه که کی هستی...رییس جمهوری ....وزیری ....یه استاد دانشگاهی...پزشکی یا هر کس دیگه....نیازه... و نیاز هیچ وقت شرایط را نمی سنجه.
پس سعی نکن خودت را غیر از اونی که هستی نشون بدی....
وفکر نکن اگه مثلا فلان کار را کردی برات افت داره.....
یه چیزی مثل این می مونه که تشنه ات باشه و روت نشه بگی....
نوشته شده توسط برگ پاییزی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
نمی گم کارت اشتباهه یعنی حق گفتم همچین حرفی را ندارم. هیچ وقت هم به خودم همچین اجازه
ای نمی دم که از حد خودم فرا تر برم.
نخواستم به اون حریم امنت وارد شم.
راستش خواستم خودم را نزدیک کنم.اما نشد....
نزدیک شدنم را هم به حساب فضولی یا نمی دونم هزار تا چیز دیگه که مصلما مد نظرم نبوده نذار.
خواستم بهتر بتونم درکت کنم
خواستم بهتر بتونم کنارت باشم.
اما نمی دونم چرا همیشه یه دیوار پیش روم بود
یه دیوار قطور اما شیشه ای
اما به هر حال دیوار بود و یه مانع
.........
.....
نمی دونم چرا اینا را گفتم.
دقیقا یک ماه دیگه تولدمه! این را تاریخ پایین پست بهم گفت!!!
یه حس عجیبه!یه کم استرس زا!
نوشته شده توسط برگ پاییزی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
خسته ام....
کلافه ام....
اینهمه زحمت....نتیجه چی......؟؟؟؟
شونه هاتو یه ربع به من قرض می دی؟!
با توام.... تویی که مخاطب همه نگفته هام هستی....
liz khordan ye bahonast..........ye bahone vase inke daste kasio ke doosesh dari mohkamtar begiri!!!
(جک خوبی بود! بعدی لطفا")
نوشته شده توسط برگ پاییزی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
وای به من اگه بخوام یک لحظه شک کنم..................!!!
چه حس خوبیه فهمیدن چیزی که به خاطرش زمین زمان را لعنت می کردی
!
ممنونم. به خاطر همه چیز......
!
امیدوارم خوشحالیم پایدار باشه(امین
)
(*چیه خوب؟! چرا چشمات بابا قوری شده
؟! ادم نمی تونه برا خودش اروزی شادی کنه
؟!!)
به کوری چشم هر کسی که نمی تونه ببینه
!....خوشحالم
.....شادم
....و فوق العاده احساس
خوبی
دارم....(چقدر یه جوری شد
)
نوشته شده توسط برگ پاییزی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

یک برگ از پاییزم!
.
در اشوب برگریزان پاییزی
و ازدحام عصیان زده ی پر حرارت رنگ ها
سال های رو به آ ینده را می نگرم
که از پس هر لحظه و ثانیه اش
خلقتی بشکوه در دستانم موج خواهد زد
نه رویا می بینم، نه خیال نا باورانه
سالین بار آورد رازی که
انتهای خاموش هر جاده اش
ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود
فهرست اصلی
دوستان
شب شيشه اي(مينا جون خودم!)(خودم)
نی نامه
اهو شاه
برکه نقره ای
آبتنی در حوضچه اکنون
cloob
سایت فارسی پائولوکوئلیو
یک زن
باشگاه طراحان ایران
لنگه جوراب سوراخ
دیکشنری ان لاین اریان پور
مرد امروز
تبدیل تاریخ
مجلس شوراي اسلامي
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY